بسوز ای دل..
بسوز از درد و بیماری
بسوز از درد بی یاری
بسوز از درد بی پایان و تکراری
بسوز و ناله کن ای دل
که دردت را نمی فهمد کسی در خواب و بیداری
بسوز ای دل
بسوز از ترس دیداری
که پنداری
پس از ان هیچ فردایی نداری
بسوز ای دل
که تا شاید دل سنگ زمانه نرمتر گردد
امید از اتش تو گرمتر گردد
زمان پر شرمتر گردد
بسوز ای دل
که بر تو چاره ای دیگر نباشد
زمانیکه برایت خانه ای دیگر نباشد
به جز افسانهء غمناک تنهایی
برت افسانه ای دیگر نباشد
بسوز ای دل
ولی سازش بکن باسوزش پر درد خود ای دل
که غیر از ساختن با دردهای بی سرانجام جدایی
برایت چاره ای دیگر نباشد
بسوز ای دل
بسوز ای دل
بسوز
پیمان مومنی طارمسری