كاشكي اين دلم رو هرگز به كسي نمي سپردم..
عاقبت يه روز دوباره پا روي دلم گذاشتم
اخه از شدت غصه ديگه چاره اي نداشتم
اومدم توي كتاب خاطرات با تو بودن
توي لحظه هاي ناب از تو و چشات سرودن
دوباره دنبال چشماي خمار تو مي گشتم
كه هزار دفعه تو شعرام از تو و اونا نوشتم
اما هر چقدر كه گشتم نبود از اونا نشونه
اخه ميدوني فقط ياد غما باقي مي مونه
ديگه از چشماي نازت تو خيالم خبري نيست
ديگه از مستي چشمات توي ذهنم اثري نيست
حالا هر چي كه مي گردم دنبال چشات تو ذهنم
چشماي خيس تو رو تو وقت رفتنت مي بينم
اره اون چشاي خيسي كه همه چيزو مي گفتن
كه شده وقت وداع و تو غما تنها نشستن
وقتيكه اينجا رسيدم كتاب و دوباره بستم
اخه يادم اومد اون روز كه چطور واست شكستم
ديگه حتي نمي تونم تو خيالمم بگردم
كاشكي اين دلم رو هرگز به كسي نمي سپردم
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 14:51 توسط پیمان
پیمان مومنی طارمسری