تبليغاتX
و اما عشق.....
شعر
 عشق رنگ پریده
با نفسهای بریده ، با یه قلب داغ دیده 

 با یه سینه پر دردو با یه عشق رنگ پریده

 

 راه میرم تو کوچه هاو میشمرم ترانه هام و

 می خونم دوباره باز شعراو عاشقونه هام و

 

همونایی که میگفتم واسه اون چشمای نازت

با خودم میگفتم ای کاش کم نشه به من نیازت

 

 که اگه بری می میرم، که به عشق تو اسیرم

تو نباشی نمی تونم یه نفس اروم بگیرم

 

اینهمه شعرو ترانه واسه چشمای تو گفتم

با هزار و یک بهانه رفتی و چیزی نگفتم

 

رفتی و چیزی نگفتم به تو که وقتی می رفتی

 گریه می کردی اگرچه اروم و یه کم به سختی!

 

 رفتی و چیزی نگفتم ، ولی تو خودم شکستم

 حالا با یاد شراب تلخ رفتن تو مستم

 

 مستم وباده پرستم، این روزا بدجوری خستم

 دیگه چشمام وبه روی هر چی عاشقیه بستم

 

باز میرم تو کوچه ها و می خونم ترانه هام و

اما عاشقانه ها نه ، می خونم گلایه هام و

 

 که چی شد اونهمه حرفای قشنگی که میگفتی؟

 اون روزا می ترسیدی که یه روز از چشام بیفتی

 

اره افتادی دیگه بدجوری از چشام عزیرم

دیگه بسته  نمیخوام واسه دروغات اشک بریزم

 

 ولی منتظر میمونم که بیای ایندفعه وایستی

بیای و گریه کنی باز،اما اینبار راستی راستی!

 

اره منتظر می مونم تا که برگردی دوباره

اما نه ، نیا ! میدونی؟ دیگه فایده ای  نداره! 

 

میدونی؟خب دیگه خستم،اخه بدجوری شکستم

 شایدم یه رو ز دوباره پای عاشقی نشستم

 

 اما با تو نه عزیزم ، نه دیگه فایده نداره

 من یه راه اشتباه و نمیخوام برم دوباره

|+| نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه سی و یکم تیر 1387  |
 نذر
دلم رو نذرت می کنم بیای به تو ببخشمش

 اگه بیای یه قول می دم,دیگه نمی فروشمش

|+| نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 دوباره..
دوباره اشک, دوباره درد

 دوباره دستهای سرد

 دوباره دوری تو و دوباره گریه های مرد

 دوباره درد, دوباره اه

دوباره فکر اشتباه

 دوباره تکرار غم و دوباره تکرار گناه

 دوباره ها, دوباره ها

 دوباره بی ستاره ها دوباره درد عاشقی, دوباره درد بی صدا

|+| نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 رفتی...
رفتی تو از برم

 ویرانه ای شدم

 بی خانه ای شدم

افسوس خوردم و دیوانه ای شدم

 تنهاترین ترانهء غمنامه ای شدم

هم سوختم به خویش,هم اتشی نهان به دل دیوانه ای زدی

امه چه فایده, وقتی دگر تو را, تا روز اخرت از دست داده ام؟

 دیگر چه فایده؟

|+| نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
  بسوزون
ببر و همه رو با هم بسوزون

 شعرهامو, عکسهای یادگاریتو

 بسوزون تا باز نگیره دل من

 هوای اشکهای بیقراریتو

سخته اما می برم من اخرش

 از سرم هوای موندگاریتو

|+| نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 روز جدایی
باز امروز تو نگاه سرد اینه غم تنهایی چشمهامو دیدم

 دوباره با خیال روز ابریت شراب حسرتهامو سر کشیدم

 

 به یاد لحظه های ترس و تردید, به یاد خاطرات روز برفی

 فقط چشم من و چشم خمارت, نه حتی نامه ای بودو نه حرفی

 

 برای دیدن برق نگاهت تموم اسمونها رم دویدم

ولی تو جاده های خیس چشمهات غم تنهایی فردامو دیدم

 

 نمیدونی نگاه مه گرفته ات تموم دلخوشی هامو عزا کرد

یهو ترس و غم دور از تو بودن لباس شادی دل رو سیا کرد

 

 میشد از تو نگاه نگرونت من تنها رو تو هفت اسمون دید

 ولی تا قلب تو اروم بگیره, نگاه مرده ام روی تو خندید

 

 ولی دیگه نه می تونم بخندم, نه می تونم به فردا دل ببندم

اخه هر چی که موندم روز اخر, دیدم حتی نگفتی برمیگردم

 

 تو که رفتی سراغ ارزوهات, حالا تنها سوار فرش بادم

 میون کوچه های شب می چرخم که شاید گم بشی از خاطرات

|+| نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 
 
بالا